الشيخ المحمودي ( مترجم : جمشيد نژاد ، بينش )

100

عبرات المصطفين في مقتل الحسين ( ع ) ( سرشك خوبان ) ( فارسى )

اشعث مسلم را به در كاخ برد و بار خواست . بار دادند . محمّد داخل شد و ماجراى ابن عقيل و ضربت‌خوردن از بكير را به آگاهى عبيداللَّه رساند . گفت : « خدا آواره‌اش كند ! » پسر اشعث عنوان كرد كه به مسلم امان داده است . عبيداللَّه گفت : « تو را چه رسد كه امان بدهى ؟ مگر تو را براى دادن امان فرستاده بوديم ؟ ما تو را فرستاديم كه او را نزد ما بياورى و لاغير . » ابن اشعث خاموش بود . مسلم كه به شدّت تشنه بود ، چون به در كاخ رسيد ، ناگهان چشمش به كوزهء آبى افتاد كه جلو در نهاده بود . گفت : « از اين آب به من بدهيد . » مسلم بن عمرو باهلى گفت : « آيا مىبينى كه چه سرد است ؟ ! نه ، به خدا سوگند ! حتّى يك قطره از آن هم نخواهى خورد . تا اين كه گدازه‌هاى آتش دوزخ را بچشى ! » مسلم گفت : « واى بر تو ، كيستى ؟ » مسلم بن عمرو گفت : « من همان كسى هستم كه وقتى حقّ را شناخت تو انكار كردى . او نسبت به امام خود خيرخواهى كرد و تو خيانت ورزيدى . او حرف‌شنوى و فرمانبرى كرد و تو نافرمانىاش كردى و با او به مخالفت برخاستى . من مسلم بن عمرو بن باهلىام . » مسلم گفت : « مادرت به عزايت بنشيند ! چه ستمگر و خشن و سخت‌دل و سخت‌گيرى ! اى پسر باهلى ، تو به گدازهء آتش و جاودانگى در آن از من سزاوارترى ! » سپس نشست و به ديوار تكيه داد . آن‌گاه عمرو بن حريث غلام خود ، سليمان ، را فرستاد كه برايش قدرى آب در يك تنگ برد و به او نوشانيد . همچنين عمارة بن عقبه غلام خود ، قيس ، را فرستاد ، تا كوزه‌اى كه بر رويش پارچه‌اى كشيده بود همراه يك كاسه آورد و در آن آب ريخت و به مسلم نوشانيد . امّا هر چه مىخواست بنوشد ، كاسه ، خونين مىشد . بار سوم كه خواست بنوشد قدح پر خون شد و دندان‌هاى پيشين وى در آب ريخت . گفت : « خداى را سپاس ! اگر روزى قطعى من مىبود حتماً آن را مىنوشيدم . » مسلم را نزد ابن‌زياد آوردند . حضرت به او سلام اميرى نداد . نگهبان گفت : « آيا بر امير سلام نمىكنى ؟ » گفت : « اگر مىخواهد مرا بكشد ، چرا بايد به او سلام كنم ؟ و اگر نمىخواهد بكشد ، به جان خودم سوگند ، بر او سلام بسيار خواهد بود . » ابن‌زياد گفت : « به جان خودم سوگند كه كشته خواهى شد . » گفت : « اين طور است ؟ » گفت :